بایگانی

بایگانی برای دسته ی ‘خاطرات’

دنیای سرشار از انرژی کودکان

۴ شهریور ۱۳۹۰ ۲ دیدگاه
جالبه که تا وقتی بچه بودیم همه ی آرزمون پا گذاشتن به دنیای بزرگترها بود، اما الان که بزرگتر شدیم خیلی از ماها دوس داریم حتی واسه چند دقیقه ای هم که شده به دنیای بچگیمون برگردیم و بازهم طعم خوب دنیای شیرین و بدون دغدغه ی اون روزها رو بچشیم.
چند وقت پیش داشتم کتاب هایی رو با موضوع ” اگر جای مامان بابام بودم” و “شیطنت های کوچک من” که بچه ها خودشون رو جای پدر و مادرشون گداشته بودن و شیطنتاشون رو با خط خودشون نوشته بودن، رو مطالعه کردم. با خودم فکر کردم چند تا از دست نوشته هاشون رو با همون غلط املایی اینجا بزارم؛ به نظرم خوندن نوشته های بچه ها و یادی از دوران کودکی خالی از لطف نیست.
اگر جای مامان بابا بودم
  • سارا- کلاس سوم: برای او ۱شوهر پولدار می گیرم و برای او جهازیه می خرم تا وقتی که می خواهم او را شوهر دهم جلو خونواده ی شوهرش خجالت نکشد و جهازیه او را پاناسنیک می خرم که جلو خواهر شوهرهایش سربلند باشد یا هیمالیا بر قله زیبایی ها برایش می خرم.
  • پویا: با پسرم بداخلاقی نمی کردم و تند تند دستور چای نمی دادم و به کسی نمیگفتم که بیاید پشت من را بمالد.
  • نغمه: برای خانه کاری می کردم و برای بچه کوچکم کاری می کرد و فقط به بچه ی کوچکم همه چیز می دادم.
  • حامد- کلاس سوم: اگر جای پدرم بودم سوسک میکشتم و از خانواده ام دفاع و نگه داری میکردم.
  • پویا: اگر جای پدرم بودم دوست داشتم مثل پسرم جوان بودم.
  • حامد-کلاس پنجم: من دوست دارم به پسرم محبت کنم که کمبود محبت نکند. وقتی پسرم بزرگ شد من می خواهم برای او به خواستگاری بروم و برای او زنی بگیرم که مورد علاقه ی خودش باشد. خوشگل باشد.
  • نادر-کلاس آقای کریمی!: اگر من پدر بودم و یک پسر کلاس سومی داشتم به او میگفتم پسرم خوب درس هایت را بخوان تا دو روز دیگه نمکی نشی در آینده محندس بشی.
  • شایان- کلاس سوم: من اگر بابا باشم، به پسرم و یا دختر گوگولی مگولییم خیلی توجح می کردم و مخصوصن به خانم عزیزم توجح می کردم و همه ی این کارها را پدر عزیزم میکند.
  • نسترن- کلاس دوم: مواظب دخترم هستم تا چاق نشود و اگر زبانم لال زبانم لال چاق شد لاغرش میکنم. یک حیاط ۱۰۰۰متری میخرم و او را مجبور می کنم که هر روز ۱۰۰ بار دور حیاط بدود.
  • مرجان- کلاس دوم: وقتی شهرم از سر کار برمی گردد برایش چای می آورم سلام خصه نباشید امروز کار خوب بود.وقتی خصه است نگم من مانتو می خوام مریم خانم مانتو خرید ممکن است پول نداشته باشد.

کاهش استرس با جوراب کثیف و امید به آینده با پورشه کاین توربو!!

۱ شهریور ۱۳۹۰ ۱ دیدگاه

در بین دانشجویان و حتی دانش آموزان، شب های امتحان حال هوای به خصوصی دارد. در این شب های پراسترس که معمولاً با بیداری و قهوه ی غلیظ همراه است، هر کسی روش به خصوصی برای درس خواندن ارائه می کند.
ترم گذشته در خوابگاه قرار بر این بود که تا صبح بیدار  بمونیم و برای امتحان مثلاً درس بخونیم! همونطور که بالا گفتم، هرکسی روش خاصی برای کاهش استرس و بیدار موندن داره. عده ای به قدم زدن پناه می آوردن، عده ای هم  خوردن قهوه ی ترک رو تجربه می کردن. من هم مهمان یکی از بچه های خوابگاه بودم و  اهالی این اتاق تشریف نداشتن و محل آرام و مناسبی برای درس خوندن بود. چند دقیقه ای درس خوندم که احساس ناامیدی و پاس نشدن امتحان همه ی ذهنم رو فرا گرفت.. در همین لحظه ها بود که تصمیم گرفتم از پنجره بیرون رو نگاه کنم و یه جورایی با خودم  خلوت کنم. پنجره رو باز کردم تا هوای بهار رو تجربه کنم اما با صحنه ای بسیار جالب برخورد کردم.. بله، جوراب های اشکان که حاوی میلیون ها میکروب و باکتری بود، جلوی چشمان من ظاهر شد و بوی گلهای بهاری را برای من به ارمغان آورد!!

جوراب اشکان

شاید با خوندن این مطلب و تجسم بوی جوراب های اشکان، قلب هر انسانی به درد بیاد؛ اما در اون لحظه برای من یک نوش داروی قوی بود تا از اون حالت استرس بیرون بیام! با دیدن جوراب های اشکان و دعوت بقیه ی دوستان به اتاق، تونستیم بعد از مدت ها لحظه های خوبی رو تجربه کنیم و صدای قهقه ی دوستان در تمام خوابگاه به گوش می رسید. دیگه از استرس خبری نبود و یه جورایی برای ادامه ی درس آماده شده  بودم. اما بازهم یه مشکلی وجود  داشت، و  اون هم نا امیدی و مایوس شدن از پاس شدن بود.
بازهم لب پنجره رفتم تا بتونم با خودم خلوت کنم، با کنار زدن جوراب های اشکان، امید من به آینده تقویت شد! توی کوچه یک فروند “پورشه کاین توربو ۲۰۱۰″ خودنمایی می کرد. این غول آلمانی که جدیداً به بازار SUVهای ایران وارد شده، با قلب تپنده ی ۵۰۰ اسب بخاری و سیستم  توربو شارژ، نگاه هر رهگذری رو به خودش جلب می کرد.
دلیل بازگشت امید من به آینده این بود که برای ساختن همچین خودروی لوکسی هزاران نفر بی وقفه تلاش کردن و تونستن! پس من هم میتونم! بعد از دیدن اون صحنه و دقایقی فکر کردن، تونستم به درس خوندن ادامه بدم و امتحان رو به خوبی پشت سر بزارم.
توی تک تک لحظات زندگی، صحنه هایی هستن که به ظاهر معمولی و مانند جوراب های اشکان چندش آور به نظر برسن. اما این ما هستیم که با دیدن این صحنه ها، چه تفکری خواهیم داشت و از این لحظه ها برای رسیدن به هدف استفاده لازم رو ببریم.
پس هیچ لحظه ای از زندگی رو از دست نده…

لذتی که در نوشتن خاطرات روزمره هست

۱۶ خرداد ۱۳۹۰ ۳ دیدگاه

وقتی یارانه زبان حالیش نمیشود


رفتم انتشارات دانشگاه.
کمی عجله داشتم، فقط چند برگ کاغذ آچار لازم داشتم.
گفتم: دوست من چندتا آچار لطف میکنید؟
گفت: کاغد آچار باید بری از بیرون دانشگاه بخری. این کاغدا یارانه دانشگاست. واسه همینه هر برگ کپی ۲۰ تومن میشه.
گفتم: خوب منم پولشو میدم که…
گفت: نه، بحث پولش نیست. اینجا فقط کپی میگیریم. کاغذ نمیفروشیم.

توی کیفمو گشتم یه برگ آچار سفید پیدا کردم دادم بش گفتم: بی زحمت بیست برگ از رو این برام کپی بگیرین.

مطلبی که خوندید یکی از نوت های من در گودر بود که تعدادی لایک خورد. تعداد لایک ها رو خودتون ببینید:

لایک در گودر

این دنیایه که من و همه شما دوست داریم. دنیایی پر از فرصت های مطرح شدن، حتی اگر قرار باشد برای دل تنگ خودت چیزی بنویسی. فکر میکنم بشر از زمانی که توانست حرف بزند و مخاطب جذب کند به دنبال مخاطب های بیشتر و بیشتر و مطرح شدن بین همنوعان دنیا را آنقدر تغییر داد تا به امروز رسید. روزی که خاطرات روزمره کوچک هم پر از قشنگی و دوست داشتن و دوست داشته شدن است.

روزی که هر کس به اندازه ظرفیتش دیده میشود و این انقلاب بزرگ عصر دیجیتال است.

دسته هااینترنت, خاطرات برچسب ها:,

۱۰ نیاز اساسی یک وبلاگنویس

۲۱ شهریور ۱۳۸۹ ۸ دیدگاه

وبلاگنویسان خصوصآ از نوع ایرانیشان، به استثنای بنده، همگی انسانهایی هستند شریف، کم توقع و قانع، سخت کوش، تیز بین و نکته سنج. آماده وبلاگنویسی در هر شرایط جوی، جسمی، روحی، اینترنتی، مادی، معنوی، سیاسی، اجتماعی و خلاصه هر طور شرایط دیگری که فکرش را بکنید.

این گونه اشخاص با کندترین سرعت های اینترنت در جهان کنار می آیند و داغ ترین پست ها را ارسال میکنند. جعبه ی فید خوانشان همیشه خالی است و چشم دوخته شان به مانیتور منتظر شکار عجیب و غریب ترین اخبار و تاپیک های روز است. هنگامی که یک وبلاگ نویس در حال آماده سازی و ارسال پست جدیدش است هیچ کس و هیچ چیز جلودارش نیست و اگر زلزله ی ۱۰ ریشتری میز کار و وسایلش را این طرف و آنطرف پرتاپ کند خواهید دید که به کارش ادامه خواهد داد. اگر از او بپرسید که ۱ دقیقه ی دیگر دنیا نابود خواهد شد و در این زمان تو چه آرزویی داری، احتمالآ میگوید میخواهم این خبر را در وبلاگم منتشر کنم!

تمام چیزهایی که یک وبلاگنویس(خصوصآ از نوع ایرانی) احتیاج دارد امروزه در جهان برای بعضی ها «حق مسلم در قانون اساسی» و برای بعضی یک «آرزو» است، بعضی از آنها را اینجا بررسی میکنیم:

۱- مسکن(نیمه ضروری): از کافی نت هم میشه استفاده کرد.

۲- پوشاک(نیمه ضروی): منتها عرفآ ضروری محسوب میشه.

۳- خوراک(کاملآ ضروری): هیچ وبلاگ نویسی بدون غذا نمیتونه به حیاتش ادامه بده، از طرفی هیچ سرویسی امکان وبلاگ نویسی از دیار باقی را ندارد.

۴- سیستم(نیمه ضروی): میشه از سیستم کافی نت یا اداره هم استفاده کرد.

۵- کیبورد(نیمه ضروری): انواعی از وبلاگنویسی(مثلآ فتوبلاگ) وجود داره که احتیاجی به تایپ کردن پیدا نمیکنید.

۶- اینترنت(کاملآ ضروری): این یکی رو هیچ رقم نمیشه بیخیال شد، نهایتش اینه که غیر مستقیم استفاده میکنید.

۷- وبلاگ(نیمه ضروری): حتمآ لازم نیست خودتون یه وبلاگ داشته باشید. خیلی از وبلاگ ها امکان ارسال پست میهمان رو دارند. مثلآ همین وبلاگ.

۸- مطلب(کاملآ ضروری): شما باید مطلبی برای پست کردن داشته باشید. حتی اگه شده یه کلمه یا یه پیکسل عکس…

۹- بازدید کننده(نیمه ضروری): این ممکنه که یک وبلاگ هیچ بازدید کننده ای نداشته باشه و حتی خود نویسندش هم یه بار به وبلاگش سر نزنه.

۱۰- فید(نیمه ضروری): با توجه به چیزی که در مورد بازدید کننده گفتم این یکی نیمه ضروریه.

توجه داشته باشید که موارد نیمه ضروری بعضی موقع ممکن است باشند و بعضی مواقع ممکن است نباشند. ولی موارد ضروری قطعآ هستند.

من فکر میکنم الان همه شون رو دارم:

یک سیستم، یک گوشی موبایل برای اتصال به اینترنت و...

موقعیت من الان بالای کوههایی است که بیش از ۱۳۳۹ متر از سطح آبهای آزاد ارتفاع دارند. نیسم خنکی میوزد و اینجا زیر چادری که برپاکرده ام بسی خوش میگذرد، جای همه ی بچه های وبلاگستان خالی. این توفیق تقربآ اجباری نصیبم شد که در این مکان دل انگیز به تنهایی امشب رو به سر کنم، وبلاگم رو آپ کنم و بعدش کمی به جوانی و زندگی و آرزوها و… فکر کنم. کوهنوردی همیشه از ورزش های مورد علاقه بنده است. امشب کمی هم دلتنگم… با کامنت هاتون دلگرمم کنید.

زیر چادر و بدور از هرگونه هیاهو، داشتم فیدها رو مرور میکردم

آهسته آهسته بوی باران، می آرد مژده نو بهاران.

۶ فروردین ۱۳۸۹ دیدگاه ها مسدود است

عید بر تمامی ایرانیان مبارک.

nowruz1389

nowruz1389

[audio:http://www.nodboy.com/audio/bgsong1.mp3]

سال ۸۸ هم با تمام سر و صداهایش، با تمام خنده و گریه هایش، با تمام موفقیت ها و ناکامی هایش بالاخره تمام شد. ۸۸ برای من سالی بود پر از جنب و جوش، افت و خیز و پستی و بلندی. اهداف مختصری داشتم که به لطف خدا در حد رضایت بخشی به قسمتی از آنها دست یافتم. فکر میکنم قطار زندگی من از این به بعد باید روی لاین سریع تری پیچ و خم های مسیر سرنوشت را طی کند. به عقب و خصوصا” سال ۸۸ که نگاه میکنم نقطه های اوج خوبی میبینم ولی هیچ کدوم از این قله ها جوابگوی طبع بلندپرواز و تند من نیست. حقیقتآ تا اینجا نتیجه ی تلاشهایم را به نسبت مثبت میبینم ولی فکر نکنم روزمرگی موفقترین افراد دور و برم که شاید آرزوی خیلی ها هم باشد برای من آینده ای مطبوع بسازد. فکر میکنم این یعنی انرژی بیشتر یا انگیزه ای قوی تر برای ۸۹٫ راستش چیزی که هیچ وقت کم نیاوردم «امید به آینده» بوده. به طوری که شاید بشه گفت به آینده امیدوار نیستم، بلکه به آینده اطمینان دارم.

امیدوارم تمام دوستان سالی خوبی رو پشت سر گذاشته باشند و سال بهتری رو پیش رو داشته باشند.

یا حق.